تبلیغات
. - قســمت پنجمـــــــــ داستان ♥Love forever♥

قســمت پنجمـــــــــ داستان ♥Love forever♥

شنبه 26 مرداد 1392 09:20 ب.ظ

نویسنده : ♥aida♥

 سلام.ببخشید که دیر گذاشتم این قسمتو

 اخه نتم قطع بود

 حالا برید ادامه چون این قسمت باحاله
واقعا معذرت میخوام که این قسمتو دیر گذاشتم اخه نتم قطع شده بود چند روز.این قسمت جالبه.تا اخر بخونید

قسمت قبل داشتم فکر میکردم که یکدفعه گوشیم زنگ خورد و ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جواب گوشیم رو دادم و دیدم یک نفر پشت تلفن میگه:خیلی خوشگلی!دوست دارم و قطع کرد

من خیلی تعجب کردم شماره رو دیدم و ناشناس بود.خدایا یعنی کی بود؟؟زنگ زدم به کارلا و گفتم چیشده

اون ترسیده بود.البته خودم هم هنگ کرده بودم

شب فکر کردم و گفتم یعنی جیسون بود و بعد گفتم نمیتونه اون باشه اخه اون همچین ادمی نیس

همین جوری که فکر میکردم خوابم برد صبح بلند شدم و رفتم دانشگاه.

اصلا حوصله کلاس نداشتم.بعد از کلاس دیدم مایک و جیسون اومدن دنبالم.تعجب کردم.وااااااااا!!!!!

سوار شدم و سلام کردم تو راه با خودم گفتم بذار بگم به اینا شاید چیزی فهمیدم

و ماجرا رو برا مایک تعریف کردم دیدم جیسون یه جوری شد و گفت:شاید از پسرای دانشگاه بودن

من اول گفتم اره درسته شاید اینجوری باشه ولی بعدا گفتم پسرا شماره منو ندارن

وقتی به خانه اومدم دیدم اس ام اس اومد به گوشیم و نوشته سلام

وقتی شماره رو خوندم دیدم واااااااااااای شماره جیسونه

البته اون نمیدونست من شمارشو میدونم منم جواب دادم شما؟(هه هه)

بعد جواب داد من یه نفرم که میشناسی میدونی کی؟؟جیسونم دیگه

منم گفتم تویی جیسون.چیشد بهم اس دادی؟؟تعجب کردم

گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم گفتم چیه؟گفت تو دوست پسر داری؟

من داشتم مثل خر کیف میکردم ولی خیلی عادی گفتم نه چیشده؟

گفت من از تو خوشم اومده درسته 3 سال ازم کوچیک تری ولی میخوام باهات دوست بشم.

وای خدا جون بالاخره زمانش رسید خیلی هیجان زده بودم و یکدفعه بهم زنگ زد

و گفت سلام جوابتو زود تر بهم بگو بهت وقت میدم ولی فعلا به مایک نگو

منم گفتم باشه.فعلا بای

سریع به کارلا زنگ زدم و گفتم کارلا نمیدونی چیشده؟؟الان من خوش شانس ترین ادم دنیام

کارلا گفت:چیشده؟؟مردم از فضولی.گفتم جیسون بهم اس داد اول حرف زدیم بعد گفت

از من خوشش اومده و میخواد باهام دوست بشه و بعد زنگ زد و گفت چند روز فکر کن

بعد جوابمو بده گفت مهم نیس که 3 سال کوچیک ترم.وای باورت میشه کارلا جونم

کارلا هم خوشحال شد و گفت خوش به حالت دیدی گفتم دلشو بردی حال کن حالا تو هم جوابت بله هست

گفتم اره ولی چند روز دیگه جواب میدم یکم ناز میکنم براش

بعد کلی حرف زدیم.خدایا شکرت واقعا ممنونم ازت که کمکم کردی

از این به بعد روزای خوب من شروع میشه.خیلی اون شب خوشحال بودم از خوشحالی تا صبح


بیدار موندم و همش میخندیدم و اهنگ گوش میکردم و از خدا ممنون بودم

چند روزی گذشت و تصمیم گرفتم امروز بهش بگم.بهش زنگ زدم و گفتم بیا امروز همو ببینیم

اون گفت باشه بیا به کافی شاپ lolo گفتم باشه و بعد از ظهر رفتم اونجا

وقتی رسیدم اون منو صدا زد و بهم لبخند زد منم رفتم پیشش و نشستم و گفتم.............

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

 این قسمت جالب بود؟؟

 هیجانی بود؟

 دوست داشتین اگه دوست داشتین نظر زیادبدین

 منتظر نظرای خوب شما هستم

 قسمت بعدی=نظرات پست ثابت 1400 تا





دیدگاه ها : تو پست ثابت بده!
آخرین ویرایش: شنبه 26 مرداد 1392 09:55 ب.ظ