تبلیغات
. - قســمت چهارمــــــ داستان ♥Love forever♥

قســمت چهارمــــــ داستان ♥Love forever♥

سه شنبه 22 مرداد 1392 02:47 ب.ظ

نویسنده : ♥aida♥

 سلام! اومدم با قسمت چهارم داستانم

 مرسی که انقدر داستانمو دوست دارید

 برید ادامه چون این قسمت حساسه
خوب این قسمت حساسه چون اتفاقای خوب و عجیبی میافته.داستانو بخونید ببینید چی میشه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دانشگاه برگشتم خانه خیلی خسته بودم.کمی استراحت کردم و بعد مادرم گفت اماده شو بریم مغازه

منم گفتم باشه و اماده شدم خیلی ساده لباس پوشیدم ولی در عین حال تیپ زده بودم

وقتی رسیدیم مغازه دیدم که جیسون و مایک نشستن و حرف میزنن.رفتم تو و سلامی کردم او 

هم با لبخند جوابم را داد رفتم پیش مایک نشستم

دیدم که جیسون یه نگاهایی منو میکنه عجیب بود.من نگاش کردم و دیدم اون روشو اونور کرد بعد از چند

دقیقه با مایک رفتن بیرون.منم کمی نشستم و بعد رفتم خونه کارلا تا شب پیشش موندم

بعد مایک اومد دنبالم و رفتیم خونه.خوشحال بودم که دیدمش

صبح که بیدار شدم مایک گفت میرم بیرون و برمیگردم وقتی برگشت دیدم جیسون همراهش هست

خیلی خوشگل شده بود از بالا دیدمش بعد گفتم میرم پایین رفتم پایین و سلام کردم و جیسون ترسید

و گفت وای منو ترسوندی مارلی.منم خندیدم

مایک یک لحظه رفت بالا یه جیزی بیاره پایین جیسون منو نگاه کرد و یه لبخند بزرگ و زیبا بهم زد

ولی تا مایک اومد پایین دوباره عادی رفتار کرد کمی حرف زدیم و بعد رفتم بالا

خیلی عجیب بود تا حالا جیسون انقدر صمیمی باهام نبود

یعنی از من خوشش میاد ولی از مایک میترسه و نمیگه بهم؟؟

ناهار هم با هم خوردیم چون پیش ما موند سر ناهار ساکت بود بعد از ناهار جیسون داشت میرفت

دید من دارم میرم دانشگاه گفت بیا تو رو برسونم.من اول گفتم نه ولی خیلی اصرار کرد و 

یکدفعه گفتم شاید بخواد چیزی بهم بگه برا همین گفتم باشه و سوار شدم

اول ساکت بودیم ولی بعد ازم پرسید با درسا چیکار میکنم و گفت به پسرا عادت کردی؟

خدایا این چرا انقدر براش مهمه.خیلی گیج شده بودم و جواب دادم خوبه ولی به هیچکی رو نمیدم

و هر دو خندیدیم

رسیدیم دانشگاه من تشکر کردم و پیاده شدم.وقتی رفتم تو کلاس به کارلا گفتم بعدا بیا یه چیزی باید بگم

کارلا تعجب کرده بود.سر کلاس خیلی تو فکر بودم دیدم کارلا یکی میزنه بهم و میگه:

تو فکری چرا؟استاد الان دعوا میکنه

از فکر اومدم بیرون و گفتم:ببخشید

وقتی کلاس تموم شد کارلا گفت:بدو برام تعریف کن منم گفتم چه سوالایی ازم کرد جیسون


و رفتارش چه طوری شده بود

کارلا گفت هورااااااا.بالاخره درست شد.دلشو بدست اوردی مارلی جونم

منم میگفتم شوخی نکن بابا.

رفتم خونه و خیلی خوشحال بودم یعنی کارلا درست فکر میکرد؟؟

یکدفعه گوشی من زنگ خورد.یعنی کی بود؟؟؟؟...........

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

 خوب چه جوری بود؟؟

 این قسمت جالب بود مگه نه؟

 منتظر قسمت بعدی باشید.نظر زیاد بدید

 قسمت یعدی=نظرات پست ثابت 1200 تا



دیدگاه ها : تو پست ثابت بده!
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 مرداد 1392 03:10 ب.ظ