تبلیغات
. - قســمت هشتمــــــ داستان ♥love forever♥

قســمت هشتمــــــ داستان ♥love forever♥

پنجشنبه 3 بهمن 1392 12:50 ب.ظ

نویسنده : ♥aida♥

 واااای واقعا معذرت میخوام

 میدونم دیگه دوسم ندارین

ببخشید دیر شد اونم خیلی دیــــر
خب خب بازم معذرت میخوام و میریم برای ادامه داستان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی مایک رو دیدم واقعا هنگ کردم و داشتم نگاش میکردم که بالاخره خودش گفت:

با کی حرف میزدی؟؟؟هاااااان؟؟؟؟؟؟

من با پت پت گفتم:خ خ خب با دوستم که چی؟اون یه اخم کرد و گفت:مطمئنی؟ولی من اینطور حس نمیکنم

من گفتم:هر جور میخوای فکر کن مهم نیس و بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون واای خدا جون نجاتم دادیا!!

رفتم پیش مامان و گفتم:مامی این مایک یه چیزیش میشه ها چرا اینجوریه؟همش فکر بد میکنه

مادرم چیزی نگفت و من به ادامه کمک کردن مشغول شدم

اون روز دیگه به جیسون اس ندادم اخه میترسیدم فقط به کارلا قضیه رو گفتم و اون گفت واای دختر چه کردی؟!

فردا با ماشین رفتم دانشگاه راستش دلم برا جیسون تنگ شده بود توی دانشگاه داشتم قدم میزدم که دیدم

جیسون زنگ میزنه جواب دادم:الو؟؟

سلام مارلی جونم عشق من دیروز اس ندادی نگران شدم میخوام یه خبر بهت بدم من با مادرم حرف زدم

قراره زنگ بزنه بیایم خواستگاری مارلی من دیگه تحمل ندارم میخوام همیشه پیشم باشی

من با تعجب گفتم:چییییییی؟؟؟؟ما تازه دوست شدیم.(البته توی دلم داشت قند اب میشد)

اون گفت:یعنی نمیخوای عزیزم؟

من گفتم:نه...چیزه... خب باشه ولی من از مایک میترسم نکنه چون دوستشی قبول نکنه؟

گفت:نگران نباش..اون با من و قطع کرد

واای خدا جون باورم نمیشه گفت فردا شب میایم باید از الان اماده بشم یه لباس خوشگل بخرم

کارلا رو دیدم سریع بهش گفتم:کارلا باید بریم یه لباس شیک بخریم برا فرداشب

کارلا با تعجب گفت:چرا؟؟؟به چه مناسبتی؟؟منم موضوع رو براش تعریف کردم و گفت اوکی

با هم بعد دانشگاه رفتیم بازار من یه پیراهن گلبهی رنگ که تا زانو بود و روش هم یه کم نقش داشت رو 

دیدم خوشم اومد ازش  گفتم بریم پرو کنم. با هم رفتیم تو رفتم پوشیدم واقعا بهم میومد

عاشق خودم شدم فکر کن من که عاشق خودم شدم جیسون منو ببینه چی میشه؟؟

کارلا هم دید از لباس خوشش اومد اونو خریدم و رفتم خونه

مادرم با خوشحالی منو بغل کرد و گفت عزیزم!

من گفتم:چیشده مامان؟گفت:دیگه بزرگ شدی قراره برا فردا شب بیان خواستگاریت

من حالا خودم میدونستم ولی خودمو زدم به اون راه و گفتم:کی؟؟؟

مادرم گفت دوست برادرت جیسون.من گفتم:مامان مایک چیزی نگفت؟؟مخالف نیس؟

مادرم خندید و گفت:مایک؟؟نه بابا خوشحالم بود و گفت خیلی جیسون پسر خوبیه.باباتم دید انقدر

مایک تعریف میکنه گفت پس اشکالی نداره

من گفتم:باشه مامان جون من برم استراحت کنم و رفتم تو اتاق خیلی خوشحال بودم

روز بعد شد و من واقعا داشتم از هیجان میترکیدم

رفتم دانشگاه زود برگشتم و مادرم گفت برو اماده شو دختر چند ساعت دیگه میان

 قرار بود ساعت 7 بیان منم رفتم تو اتاقم اول یه حمام رفتم

بعد موهامو خشک کردم و اون موهای خوشگلم که همیشه خودش لخت بود و باز گذاشتم و کج ریختم رو شونم

اون لباس گلبهی و هم پوشیدم با کفش سفید دیگه عالی شده بودم

رفتم پایین و مادرم وقتی منو دید گفت:واای فرشته شدی عزیزم منم لبخند زدم و بوسیدمش

ساعت 7:15 بود که اومدم مایک هم خوشحال بود و خیلی تیپ زده بود مادر و پدر جیسون اومدن تو و

مادرم و پدرم سلام وعلیک کردن بعدم من سلام کردم مادر جیسون منو بغل کرد و گفت واای چه سلیقه

خوبی داشت این پسرم و من خجالت کشیدم

اخر هم جیسون اومد و دسته گل داد دستم و گفتم مرسییی.اونم گفت از همیشه خوشگل تر شدی

گل من.قابل تو رو نداشت و رفت نشست

منم رفتم نشستم و بعد........

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦



 خب این قسمت خوب بود؟؟

 لطفا نظر زیاد بدین عزیزانم

 قسمت بعد نظرات پست ثابت=1720



دیدگاه ها : تو پست ثابت بده!
آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 بهمن 1392 01:25 ب.ظ