تبلیغات
. - قســمت هفتمـــــ داستان ♥Love forever♥

قســمت هفتمـــــ داستان ♥Love forever♥

شنبه 30 شهریور 1392 09:56 ب.ظ

نویسنده : ♥aida♥

 اومدم با یه قسمت دیگه

 فکر کنم دیگه اخرای داستان باشه

 برید ادامه
قسمت قبل خوندیم که من با خوشحالی به خانه اومدم و به یک خواب شیرین رفتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در اتاقم به صدا در امد

مایک بود اومد تو و گفت پاشو دختر تنبل باید بری دانشگاه

من چون از روز قبل شارژ بودم سریع بلند شدم.مایک تعجب کرد و گفت:وااااا برای اولین باره زود بلند شدی

من گفتم:یعنی بخوابم و بیدار نشم زود؟؟؟اینو میخوای؟؟؟

مایک گفت:نهههههههه همون زود بیدار شو و رفت بیرون.من خندیدم و رفتم پایین برای صبحانه

امروز بعد از ظهر منو کارلا قراره بریم بازار.صبحانه خوردم و اماده شدم و سریع رفتم هنوز به کارلا

نگفته بودم.تا کارلا رو دیدم گفتم کارلا جوووونم دیروز جیسون رو دیدم بهش گفتم دوسش دارم اون منو برد 

یه جایی بعد با هم حرف زدیم و یکدفعه همدیگر را بوسیدیم

فکر کن!!!!!کارلا هنگ کرده بود و گفت:افرین دختر خیلی خوب دلشو بردیا

با هم خندیدیم و وارد کلاس شدیم توی کلاس تمام مدت به جیسون فکر میکردم.بعد از ظهر که رفتیم

بیرون بهش میگم یه جوری همو ببینیم

ظهر شد و به خانه رفتم با کارلا برنامه ریزی کردم که ساعت 5 بریم بیرون

ساعت 5 شد و من با ماشینم رفتم دنبال کارلا با هم یکم دور زدیم و بعد من رفتم مغازه

پدرم و کارلا هم کمی نشست و بعد رفت همین جور که نشسته بودم داشتم فکر میکردم کاشکی

جیسون بیاد و ببینمش اما وقتی مایک نیست برا چی بیاد مغازه که یکدفعه چشمم به کیف جیسون افتاد

خیلی خوشحال شدم و گفتم خدایا یه کاری کن بیاد اینجا و کیفشو بگیره

به کارلا داشتم اس میدادم که دیدم جیسون داره میاد تو

تازه داشتم تو کیفشو فوضولی میکردم زیپ کیفشو باز کرده بودم تا دیدم اون داره میاد سریع بستم

اومد تو و با پدرم سلام کرد بعد منو دید و با یه لبخند موزیانه سلام کرد.منم با لبخند سلام کردم

بعد گفت:اومدم کیفمو بگیرم حالا کیفشم جلوی من بود

اومد کنارم و گفت مارلی کیفمو میدی منم کیفشو گرفتم و دادم بهش تا کیفو گرفت گفت مرسی

و یه چشمک زد و خداحافظی کرد و رفت

خیلی خوشحال بودم چون تونستم ببینمش .و خدارو شکر کردم

وبعد با پدرم به خانه رفتم اون شب تا نصف شب به جیسون اس میدادم و اون کلا حرفای 
 
عاشقانه میزد منم دلم میرفت براش

صبح با انرژی کامل بلند شدم امروز کلاس نداشتم

به مادرم کمک کردم تو کار خونه مادرم تعجب کرده بود من هی میخندیدم

یکدفعه تلفنم زنگ خورد و دیدم شماره جیسونه

سریع تلفنم را گرفتم و به اتاق رفتم مایک منو دیدو به مادرم گفت

مامان یه خبرایی شده مثل اینکه

مادرم گفت:برو بابا دختر من اهل این کارا نیس و زد تو کله مایک

- الو سلام عزیز دلم خوبی؟؟

من گفتم:واااای جیسون از دست تو نزدیک بود مادرم شمارتو ببینه چرا زنگ زدی؟؟

-خب دلم تنگ شده بود برای صدات عزیزم

دیروز خوب تیپ زده بودیا؟؟؟اینجوری دلمو بردیاااا.هه هه

خب برو به کارت برس عزیزم بعدا اس میدم

فعلا کاری نداری؟؟نه عزیز بووووووس

تلفن رو قطع کردم و دیدم مایک داره منو نگاه میکنه

چشمام گرد شد و قلبم ایستاد...........

♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦

 خب این قسمت چطورا بود؟؟

 ذوست داشتین؟

 لطفا نظر بدین.منتظر نظرای خوبتون هستم

 قسمت بعدی=نظرات 1630 تا



دیدگاه ها : تو پست ثابت بده!
آخرین ویرایش: شنبه 30 شهریور 1392 11:36 ب.ظ